کاری از تهمینه یار احمدی :
من در چارچوب زندگی ام
آزادم
و هر وقت دلم می گیرد
یک مکعب
نقاشی می کنم...
اسفند ماه گذشته در یکی از جلسات کارگاهی ِ ۵ شنبه ها همیشه ی خانه ی فرهنگ گیلان ، علی رضا پنجه ای - مسئول برگزاری جلسات - از من خواست یکی از شهرهای کوتاه ام را برای اعضاء بخوانم تا سایر دوستان پیشنهادهای خودشان را برای ورسیون ِ بهتر و نهایی کار ارائه دهند. در پایان خود ایشان هم ورسیون مورد نظرشان را خواندند و جلسه با بحث و تبادل نظر در مورد پیشنهادها ادامه یافت که حداقل برای من بسیار مفید بود.
در پست قبل شعری به نام " به کنعان " نوشته بودم که نظر آقای خواجات من را به یاد آن جلسه انداخت. در ادامه اصل شعر و پیشنهاد ایشان که به صورت " من اگر بودم ... " نوشته شده بود را به صورت دو ورسیون می آورم و از دوستان تقاضا دارم که هرکدام پیشنهاد خودشان را ذکر کنند تا به پست اضافه کنم.
امیدوارم لذت آن جلسه را دوباره تجربه کنم.
برگ ها پچ پج محزونی کردند
و پرتاب شدیم روی زمین خدا .
چیز دیگری یادم نیست
به جز پوست خراشیده ی این نارَنج
و مزّه ی خونی که از انگشتت چشید .
و پیشنهاد آقای خواجات :
پچ پچ محزون برگ ها
و پرتاب شدیم بر زمین خدا
چیز دیگری یادم نیست
جز پوست خراشیده ی نارنج
و مزه ی خون بر انگشت های ما .
لابلای پچ پچی محزون و
برگهایی خیس
پرتاب شدیم برزمین خدا .
چیزی جز رگهای برگ با من نیست
ومزه ای
که در انگشتان خون شد .
رضا جان اين مطلبي كه مي خوني حسابي سانسور شده.كلي فحش توش بود كه بعد از نوشتن حذفشون كردم .با دقت بخون .خواهشا كامنت عمومي نذار:
رضا در مورد اين كار احساس بدي دارم احساس قساوت.تا مي خوام شروع كنم (با اين انگيزه برآوردن خواسته دوستي)حالم بد ميشه.اينوكاملا جدي ميگم.احساسم مثل اينه كه من با اوني كه تو دوستش داري....
اين كه بگم:
اگر من بودم و بعد از اين كه با اوني كه تو دوستش داري .....م.اين حرفها رو مي زدم.منتها يه مساله هست اونم اينه كه اصلا نميشه فهميد كه واقعا با هموني كه تو دوستش داشتي.....يا با كس ديگه اي....
گستاخيه به نظر من.ميدوني اين داستانو من خيلي وقت پيش تمومش كردم.اين كه بگم اگه من بودم اينجوري ميگفتم. اين شعر اتفاق افتاده تموم شده رفته.شايدم ميخواهي بفهمي خوانند هات چه دركي از شعرت داشتن و كجاي شعرت رو جا انداختن و كجاش رو اونجور كه منظ.ر تو بوده فهميدن(چه كار عبثي).ماده هر شعر مال شاعرشه و اونقدر درد دسترس نيست كه بشه ....رضا اعصابمو ريختي به هم با اين كارت ورسيون بهتر و نهايي كار ديگه چه صيغه ايه.اي بميري الهي راحت شم من از دست تو و اين شعرات.شرمنده من اين كاره نيستم.
مال خودت از همه بهتر است .
سعی کن به ورسیون خودت فکرکنی ودرونی به بهترین حالت برسی درقالب مواردسلیقه ایست .
عزیزترین! خودت که میدونی شعر برای من یه خلسه ی ظریفه و انتظاری بیش از این از شعر ندارم. مثل همون چیزی که از "دود اثیری تریاک" میشه خواست!
هیچ وقت هم فکر نکردم که این لذت بیکران رو با فکر کردن به اینکه این شعر چه ورژن های دیگه ای میتونه داشته باشه از دست بدم. به هر حال گاهی هنر رو فقط به خاطر هنر میپذیرم و دیگر هیچ.
اینکه در دو سطر آخر تو چه می خواهی بگویی و آقای خواجات چه، دو مقوله ی جدا از هم است.
من از دو سطر آخر کار شما دو دریافت متفاوت داشتم که چندان به هم ربط نداشت اما بی راه هم نبود.
و می دانی که هر کس بنا بر تاویل خود برخورد می کند پس اگر تو همین را می خواهی ایراد ندارد. اما یادمان باشد با اجازه دادن دیگزان در حوزه استحفاظی خود !!!یعنی امضای خود را خط زدن.
من می خواهم اندیشه های رضا دالکی زا ببینم در کار هایش که ساکن شمال است و اهل باران و دریا و ماهی.
پس تو را در شعر خودت می بینم. حتی اگر خودت خودت را به مدل های انواع برسانی !
موفق باشی.
"بیژن مفید" هنرمند بزرگ و نمایشنامه نویس ، متولد 9 خرداد 1314 در تهران است . او فعالیت هنری اش را از دوران دبیرستان آغاز کرد و سپس در رشته ی هنرپیشگی وارد دانشگاه شد و پس از فارغ التحصیلی ، در رشته ی ادبیات انگلیسی به ادامه ی تحصیل پرداخت .

وی در کنار تحصیل در دانشگاه در سمت دستیار استاد به تدریس تاتر و نمایشنامه نویسی پرداخت و کارگردانی چند نمایشنامه را نیز برعهده
شهر قصه و ماه و پلنگ را گوش کنید
ادامه مطلب