هر بار بهار می دهد
دست های تو را بچیند .

سوگند
به سیاه سفید ِ این خاک
بهار از دهان ِ تو می رسد
سرزمین من
هوای ِ بوسه های تو دارد .
عطر شیرینی در هواست
و مزّه ی زنی در دهانم ...
کمی گیج ِ خاطره ام .
تشنه ی بی پایان
یک بیابان از شن های تن ات ،
گرم و مهربان
به تازگی نان گندم
که در دست های تو
دو قسمت می شود ،
خنک و گوارا
در کاسه های بی ادّعای ِ گِلی
شربتی از بیدمشک و بهارنارنج ،
وسوسه گر و فریبنده
لذّت سرخ گناه ...
چه زندگی ِ پر شکوهی
حوّای ِ برهنه ی من !
بوسه در برابر شعر
شعر در برابر صلح
صلح در برابر نفت ...
مزه ات در دهان شیری ام پیچید
از نوک تیز قلابی که گیر داده
به چند قطره خون ِ دویده در رگ هایم
تا عضلاتی که تو را شیهه می کشند
دشت به دشت
دریا به دریا
لحظه به لحظه ی این خواب گردی
صورت خوشی ندارد
نگاه کن !
- رفتنت صورت خوشی ندارد .
هر روز حالت را از زنهای کولی می پرسم
له له زدن ام روی ساحل
و دست های چروکیده ی نا خدا
لای سینه های تو ...
- صورت خوشی ندارد .
رختخواب ام پر از شن شده ،
گلویم پر از چهارنعل تازه
و خودم موجود نجیبی
که اصلا ْ صورت خوشی ندارد .
هو نمی کشم ،
سوت هم نمی زنم .
نصفه شب تو خیابونا پرسه نمی زنم ،
بارون که می زنه خیس نمی شم ،
ساز نمی زنم ،
لای لای ترانه ها گیر نمی کنم ...
تو می گی دنیا چه مرگشه تازه گی ها !!؟
و پرتاب شدیم روی زمین خدا .
چیز دیگری یادم نیست
به جز پوست خراشیده ی این نارَنج
و مزّه ی خونی که از انگشتت چشید .
(۱) به تهمينه
توقع زیادی نیست
دویدن
در جاده ای که خیال ندارد
به تو برسد غروب .
(۲) به شاهین شالچی
این دو کبوتر سفید
استعاره از هیچ چیز نیستند ،
فقط پرواز می کنند.
(۳) به محمد همتی
سوء تفاهمی
که از برخورد دو انسان اولیه پیش آمد
در اتاقی به کوچکی تاریخ
تکرارمان کرد
ما چنان پناه بر کلمات می بردیم
که زیره به کرمان
من شرّ الوسواس النّاس .
