تبليغاتX
ماهی

۱.

کوچه ی کنار ِ بیمارستان پر از آدمهای غریبه و اتومبیل های جورواجور بود. دیر شده بود و شلوغی کوچه هم معطل ام می کرد. آدم های کوچه اجازه ملاقات نداشتند، فقط می توانستند راه بروند و در انتظار شنیدن خبر ِ تولد یا مرگ کسی مدام سیگار بکشند. آهو گفت: "چه مهتاب زيبایی!"  سرم را از پنجره بیرون بردم تا مهتاب را تماشا كنم امّا موفق نشدم. آهو برای من زیباترین زن دنیا بود. به خودش هم همین را گفتم. انگار تشنه ی شنیدنش بود. دستش را انداخت دور گردنم و خودش را پرت کرد در بغلم. اولین باری بود که مزّه ی بُزاقش را می چشیدم. احساس می کردم نفسم به سختی بالا می آید. نشستم و تنش را بغل کردم. انگار می خواستم خودم را به پاهایش بریزم اما نمی دانستم چه طور. نفس نفس می زدم. خودم را به صورتش رساندم. وسط چمن ها دراز کشیده بود و من روی تن برهنه اش نیم خیز بودم. به صورتش که دیگر آن معصومیت سابق را نداشت خیره شدم. به نظرم آمد بازیگر تأتری هستم که کارش را به بهترین نحو انجام داده و حالا در پایان یک نمایش طولانی انتظار فرود آمدن پرده را می کشد. نگاهش به آسمان پشت سرم بود. دلم گرفته بود. پرسیدم "مهتابه؟" چیزی نگفت، به صورتم خیره بود و لبخند می زد.

۲.

شب های مهتابی، حتی اگر ماه را هم نمی دیدم، دلم می گرفت. اصلا هر شبی که دلم می گرفت مهتاب می شد. روزها خیلی بهتر می گذشت. آنقدر سرم گرم خرّاطی می شد که زندان را فراموش می کردم. مسئولین زندان اجازه داده بودند تمام روز در کارگاه باشم. گرچه هیچ زندانی دیگری این اجازه را نداشت اما برای به دست آوردنش تلاش زیادی هم لازم نبود. رئیس زندان معتقد بود که برای جامعه پذیر کردن زندانی ها هر کاری مجاز است. سال اول این کار برایم فقط یک دل خوشکنک بود و با آن خاطراتم را دوره می کردم اما کم کم موفق شدم خودم را با محیط وفق بدم. مخصوصا ً از وقتی که چند دوست قدیمی به ملاقاتم آمدند و پیشنهاد هایی در مورد کار در زندان دادند. بعد از آن شروع کردم به ساختن گوشی های سه تار برای یکی از آنها. آخر هر ماه می آمد، گوشی ها را تحویل می گرفت و پول خوبی در ازایشان می داد. همین دوست بود که وقتی آزاد شدم سه تاری برایت ساخت. آدرس بیمارستان را هم او به من داد. زندگی در زندان به پایان رسیده بود و این برای من به معنی آغاز همه چیز بود. روزهای زیادی را شمرده بودم و هزارو یک شب مهتابی نقشم را تمرین کرده بودم. چه نمایش بی نظیری !

۳.

مرد درشت هیکلی که موها و ریش طلایی داشت مثل یک ببر دور ِ آهو می چرخید و با دندانها و نگاهش نعره می زد که تا چند لحظه ی دیگر تن طعمه اش را می درد. مرد فقط آلتش را با چند تکه برگ پوشانده بود اما نسبت به آهو که کاملا ً برهنه بود، موجودی جامعه پذیر به حساب می  آمد. هیچ اثری از ترس یا اظطراب در نگاه آهو نبود و با آن همه چرخیدن و غرش کردن ببر او بیشتر از طعمه اش مظطرب و ترسان به نظر می رسید. عصبی بودم و گلویم خشک شده بود. بالاخره حمله کرد. جهش بزرگی کرد و دندان هایش را در پوست آهو فرو کرد. آهو افتاد. خون روی زمین پخش شده بود و تکه های دریده‌ی گوشت در خاک می غلتیدند. از تماشای برنامه پشیمان بودم، گمان می کردم قرار است شاهد صحنه های زیبا و شگفت انگیزی از آفرینش باشم، اما حالا نا آرام تر شده بودم. به ساعتم نگاه کردم، دیر شده بود امّا نمی توانستم از جایم تکان بخورم.

۴.

کوچه را سر کشیدم و با عجله از اولین بریدگی  وارد خیابان اصلی شدم. تصویر بیمارستان از ذهنم خارج نمی شد و مدام سرم را گیج می کشید. یاد روزی افتاده بودم که در یکی از اتاق های همین بیمارستان، برای اولین بار تنش را لمس کردم. بالاخره وارد بيمارستان شدم، مثل همیشه بوی بیماری می داد. حتی اگر هیچ بویی هم در هوا نبود رنگ دیوارها ، روپوش سفید ِ پرستارها یا نور مهتابی ها این بو را با خود داشتند. پدرت شبیه که نه، دقیقا با نگاهی که یک سگ نگهبان به دزد مفلوک می اندازد وراندازم کرد. پارس نمی کرد و این اصلا ً نشانه ی خوبی نبود. تصمیم داشت به من حمله کند اما زنجیر قلاده اش برای این کار خیلی کوتاه بود. وارد اتاق شدم و شروع کردم به بوسیدن پیشانی ات. پرستار با اشاره ی دست به سمت آهو پرتابم کرد. چشمهایش بسته بود و به آرامی دست و پای کوچکش را تکان می داد. با انگشت اشاره شروع کردم به لمس کردن تنش. هیجان زده بودم و به سختی می توانستم احساساتم را کنترل کنم. مغزم توانایی درک ضربان قلبش را نداشت. تبدیل به فرشته ای شده بودم که از درک آفرینش عاجز است. دست و پایم می لرزید و حتی نمی توانستم سجده کنم. آهو را بغل كردم و چند قطره اشك ریختم.

زمان زیادی از آن روز گذشته و حالا آهو زن زیبا و کاملی است که در یک شب مهتابی ، من را به دنیا آورد.

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  | 

 غروب آسمان را بدجوری تنگ کرده بود. نفس ام به سختی بالا می آمد و اگر هرچند لحظه دستی به صورتم نمی کشیدم مثل یخ های قاسم شروع می کردم به چکّه کردن. دست کردم توی یخ ها و دو تا پپسی بیرون کشیدم. خاتون با لهجه ی جنوبی اش نگاهم می کرد و لبخند پر حرفی تحویل ام می داد. تنم داغ شده بود، بدجوری وسوسه شده بودم که لب های خاتون را ببوسم. چند مرتبه که قاسم رفت به مشتری هایش برسد خودم را جمع و جور کردم و خواستم کار را تمام کنم امّا با اولین لرزش نگاهم، خاتون شیشه را روی لبش می گذاشت و نوشابه سر می کشید. یعنی فهمیده بود؟ می ترسیدم. می ترسیدم فهمیده باشد. راستش... دلم می خواست فهمیده باشد امّا جرأت نداشتم. تا نیمه های شب روی همان صندوق ها نشستیم و یک ریز حرف زدم. هزار مرتبه در یک چشم به هم زدن لب های خاتون را بوسیدم امّا چشمم را که باز کردم با اولین لرزش نگاهم تنم هم لرزید. گوش هایم سرخ شده بودند، حرارتشان را حس می کردم امّا به خودم دلداری می دادم که تاریکی هوا نمی گذارد متوجه شود. یعنی فهمیده؟ چه قدر تو دلش به من می خنده! لعنتی! داره باهام بازی می کنه... چه لذتی از این ترس من می بره! چه قدر بی عرضه ام! یک ریز حرف می زدم. نمی دانم چه می گفتم و از چه حرف می زدم امّا نگاه دقیق و کنجکاو خاتون وادارم می کرد ادامه بدم. قاسم شروع کرد به جمع کردن وسایل اش. از روی صندوق ها بلند شدیم، قاسم نوشابه ها را یکی یکی از سطل آب بیرون آورد و داخل صندوق چید. یک مشت آب به صورتش زد و سطل را زیر نخل خالی کرد. ما راه افتادیم و قاسم رفت سوئیچ موتور را بیاورد. پانصد متر پایین تر، کنار دیوار باغ ایستادیم. خاتون به من نگاه کرد و پرسید: چیزی می خواستی بگی؟ فرصت نکردم حرارت گوشم یا خشکی دهانم را حس کنم. جواب دادم: نه. چند لحظه همانطور به هم خیره شدیم. قاسم دو مرتبه بوق زد.
نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  | 

وقتی در اتاق خواب ِ خانه ی خودت، در شهری که نامش را به عنوان محل تولد با خودت یدک می کشی یا دست کم در کشوری که در بحث های سیاسی از روی نا امیدی مملکت خطابش می کنی، زندگی کنی و احساس غربت داشته باشی، جامعه شناس ها فیگور دانشمندانه ای برایت می گیرند و با غرور به تو می گویند که یک جای کارت می لنگد. امّا کار من از لنگی فراتر رفته بود و بیشتر به خری می مانست که نه تنها از کُرّه گی دُم نداشته بلکه فلج ِ مادرزاد هم بوده. این ماجرای "خر" را همینجا داشته باش تا سری بزنیم به سالی که من اتفاق افتادم. گفتم اتفاق؟ خُب منظورم این بود که به دنیا آمدم. اصلا ً چه می دانم، گور ِ بابای هرچه کُرّه و بچه ی آدمی زاد. من که با چشم های خودم ندیدم ولی زن عمویم در خواب دیده بود که مادر بزرگم من را از دستهای او گرفته و گفته این پسر ِ "جهانگیر" است. البته این کرّه ای که بعدها با من به دنیا آمد در خواب دیده نشده بود وگرنه مادرم به سفارش زن عمو نامم را "رضا" نمی گذاشت. شاید "نارضا" یا چیزی شبیه به آن. دکتر پرسید: "خُب، چه مشکلی دارید؟" و من شنیدم: "حیوونکی چه مرگش شده؟" برایش تعریف کردم که مادرزاد فلج و بدون دُم به دنیا آمده و حالا هم این هیکل غِناسش را تا پیشانی فرو کرده در یک کفش که زنم به من خیانت می کند. از پله های مجتمع قضایی خانواده پایین آمدم و تمام سعی ام را کردم که خرابکاری ام را فراموش کنم. می دانستم که با حرف های امروز، گور خودم را کنده ام و خیلی که شانس بیاورم به جای تخت تیمارستان به تخت خواب خودم تبعید می شوم. تخت خوابی که هر شب همسرم را روی آن در آغوش مرد لندهوری می دیدم که اصرار داشت خودش را "رضا" معرفی کند. همسرم، زن مهربان و دلسوزی بود و به جز این اواخر که تنش را در اختیار این مرد قرار می داد، همه چیز زندگی اش را به من بخشیده بود. چند سالی از من بزرگتر بود اما برعکس ِ اکثر زنها که دوست دارند بچه داری را با تمرین روی شوهرشان یاد بگیرند، برایم نقش نوزادی را بازی می کرد که اگر از پستانهایم محرومش می کردم، حیاتش به خطر می اُفتاد. من هم از این وضع راضی بودم. عادت داشتم که مثل مُبصرهای مدرسه، صف ِ اطرافیان را دنبال خودم بکشم و بعد از اینکه همه را سر جایشان نشاندم، از این نظم پوشالی لذت ببرم. می شد این لذت را با یک لیوان مشروب هم ترکیب کنم که به تنهایی جشن پیروزی خوبی به حساب می آمد. البته این یکی در مدرسه جایز نبود امّا در خانه آن قدر زیاده روی جایز است که احساس غربت به کلی فراموش می شود. با این حال، صبح با آن سر دردی که نور خورشید را چند برابر می کند وتوی چشم می زند، مجبورم دوباره به خودم برگردم. چیزی نمی گذرد که دوباره سر و کلّه ی کُرّه هم پییدایش می شود و بعد نوبت همسرم، دیوارها، پنجره و ... است. آخر ِ سر هم که مرد لندهور پیدایش می شود. مرد لندهور که می آید، یکراست می رود به توالت و خودش را خالی می کند. من همانجا می میرم و همراه الکل زیادی که حالا به لطف کلیه ها به اوره تبدیل شده، دفن می شوم و از همین لحظه روح سرگردانم راه می اُفتد دنبال این لندهور و تمام روز تعقیبش می کند. صبحانه را با هم می خورند و تا رسیدن به محل کارش موسیقی تکراری را با سوت می زند. از محل کار گرفته تا رستوران همیشگی ِ ناهار و از آنجا تا خانه همیشه با هم اند و این بازی را هر روز تکرار می کنند: تمام روزهای ماه و تمام ماههای سال. البته من همیشه این شانس را دارم که در یکی از توالت های شهر، جایی که آدم از تمام درگیری های روزمرّه رها می شود، گیرشان بیاورم تا برای یک لحظه روحم را از میان تمام آدمهایی که نامشان "رضا" است دوباره پیدا کنم و لحظه ای هر سه مان را در یک درنگ جمع کنم.

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  | 

 

بی مقدمه بر می گردم به روزهایی که هنوز خفته بُدم به ناز در کتم ِ عدم. سالها بعد در یکی از روستاهای گیلان پسری به دنیا آمد که من نبودم. پسرک خمیازه ای کشید و تلو تلو خوران به راه اُفتاد. دست ِ خودش نبود، هرجا می رفت ابر زیر پایش بود. تا این که یک لحظه گم شد. همه جا را دنبالش گشتم امّا این لحظه ی لعنتی پیدا بشو نبود که نبود و یکی بود که دومی از راه رسید. گفتم: "بیا تو یه چایی بخور" دست هایش بوی گوسفند می داد. این مرد ِ غریبه که مهمان ناخوانده ی کلبه به حساب می آمد، من بودم. گرچه بخاری ِ هیزمی ِ بد هیکلی گوشه ی کلبه همه ی درخت های جنگل را می سوزاند امّا دست ِ کمی از خودم نداشت که هرچه علف توی دنیا پیدا می شد، حالا دیگر توی شکم گوسفندهای نازنازی ِ من به…

بگذریم؛ تصمیم گرفتم همانجا، جا خوش کنم تا باران بند بیاد. بیرون  ِ کلبه آتش می بارید و گوسفند ها را به ذغال تبدیل می کرد. ذغال ها را دادم به شیره کش، به جایش شیره گرفتم. شیره را دادم به ملّا، ملّا به من دعا داد. دعا را دادم به گوسفند ها که بروند پی ِ چوپان ِ بعدی.

حالا سال ها از آن روز گذشته و هیچ کس از من خبری ندارد.

 

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  |