اسفند ماه گذشته در یکی از جلسات کارگاهی ِ ۵ شنبه ها همیشه ی خانه ی فرهنگ گیلان ، علی رضا پنجه ای - مسئول برگزاری جلسات - از من خواست یکی از شهرهای کوتاه ام را برای اعضاء بخوانم تا سایر دوستان پیشنهادهای خودشان را برای ورسیون ِ بهتر و نهایی کار ارائه دهند. در پایان خود ایشان هم ورسیون مورد نظرشان را خواندند و جلسه با بحث و تبادل نظر در مورد پیشنهادها ادامه یافت که حداقل برای من بسیار مفید بود.
در پست قبل شعری به نام " به کنعان " نوشته بودم که نظر آقای خواجات من را به یاد آن جلسه انداخت. در ادامه اصل شعر و پیشنهاد ایشان که به صورت " من اگر بودم ... " نوشته شده بود را به صورت دو ورسیون می آورم و از دوستان تقاضا دارم که هرکدام پیشنهاد خودشان را ذکر کنند تا به پست اضافه کنم.
امیدوارم لذت آن جلسه را دوباره تجربه کنم.
برگ ها پچ پج محزونی کردند
و پرتاب شدیم روی زمین خدا .
چیز دیگری یادم نیست
به جز پوست خراشیده ی این نارَنج
و مزّه ی خونی که از انگشتت چشید .
و پیشنهاد آقای خواجات :
پچ پچ محزون برگ ها
و پرتاب شدیم بر زمین خدا
چیز دیگری یادم نیست
جز پوست خراشیده ی نارنج
و مزه ی خون بر انگشت های ما .
لابلای پچ پچی محزون و
برگهایی خیس
پرتاب شدیم برزمین خدا .
چیزی جز رگهای برگ با من نیست
ومزه ای
که در انگشتان خون شد .
رضا جان اين مطلبي كه مي خوني حسابي سانسور شده.كلي فحش توش بود كه بعد از نوشتن حذفشون كردم .با دقت بخون .خواهشا كامنت عمومي نذار:
رضا در مورد اين كار احساس بدي دارم احساس قساوت.تا مي خوام شروع كنم (با اين انگيزه برآوردن خواسته دوستي)حالم بد ميشه.اينوكاملا جدي ميگم.احساسم مثل اينه كه من با اوني كه تو دوستش داري....
اين كه بگم:
اگر من بودم و بعد از اين كه با اوني كه تو دوستش داري .....م.اين حرفها رو مي زدم.منتها يه مساله هست اونم اينه كه اصلا نميشه فهميد كه واقعا با هموني كه تو دوستش داشتي.....يا با كس ديگه اي....
گستاخيه به نظر من.ميدوني اين داستانو من خيلي وقت پيش تمومش كردم.اين كه بگم اگه من بودم اينجوري ميگفتم. اين شعر اتفاق افتاده تموم شده رفته.شايدم ميخواهي بفهمي خوانند هات چه دركي از شعرت داشتن و كجاي شعرت رو جا انداختن و كجاش رو اونجور كه منظ.ر تو بوده فهميدن(چه كار عبثي).ماده هر شعر مال شاعرشه و اونقدر درد دسترس نيست كه بشه ....رضا اعصابمو ريختي به هم با اين كارت ورسيون بهتر و نهايي كار ديگه چه صيغه ايه.اي بميري الهي راحت شم من از دست تو و اين شعرات.شرمنده من اين كاره نيستم.
مال خودت از همه بهتر است .
سعی کن به ورسیون خودت فکرکنی ودرونی به بهترین حالت برسی درقالب مواردسلیقه ایست .
عزیزترین! خودت که میدونی شعر برای من یه خلسه ی ظریفه و انتظاری بیش از این از شعر ندارم. مثل همون چیزی که از "دود اثیری تریاک" میشه خواست!
هیچ وقت هم فکر نکردم که این لذت بیکران رو با فکر کردن به اینکه این شعر چه ورژن های دیگه ای میتونه داشته باشه از دست بدم. به هر حال گاهی هنر رو فقط به خاطر هنر میپذیرم و دیگر هیچ.
اینکه در دو سطر آخر تو چه می خواهی بگویی و آقای خواجات چه، دو مقوله ی جدا از هم است.
من از دو سطر آخر کار شما دو دریافت متفاوت داشتم که چندان به هم ربط نداشت اما بی راه هم نبود.
و می دانی که هر کس بنا بر تاویل خود برخورد می کند پس اگر تو همین را می خواهی ایراد ندارد. اما یادمان باشد با اجازه دادن دیگزان در حوزه استحفاظی خود !!!یعنی امضای خود را خط زدن.
من می خواهم اندیشه های رضا دالکی زا ببینم در کار هایش که ساکن شمال است و اهل باران و دریا و ماهی.
پس تو را در شعر خودت می بینم. حتی اگر خودت خودت را به مدل های انواع برسانی !
موفق باشی.
و پرتاب شدیم روی زمین خدا .
چیز دیگری یادم نیست
به جز پوست خراشیده ی این نارَنج
و مزّه ی خونی که از انگشتت چشید .
(۱) به تهمينه
توقع زیادی نیست
دویدن
در جاده ای که خیال ندارد
به تو برسد غروب .
(۲) به شاهین شالچی
این دو کبوتر سفید
استعاره از هیچ چیز نیستند ،
فقط پرواز می کنند.
(۳) به محمد همتی
سوء تفاهمی
که از برخورد دو انسان اولیه پیش آمد
در اتاقی به کوچکی تاریخ
تکرارمان کرد
ما چنان پناه بر کلمات می بردیم
که زیره به کرمان
من شرّ الوسواس النّاس .
وقتی در اتاق خواب ِ خانه ی خودت، در شهری که نامش را به عنوان محل تولد با خودت یدک می کشی یا دست کم در کشوری که در بحث های سیاسی از روی نا امیدی مملکت خطابش می کنی، زندگی کنی و احساس غربت داشته باشی، جامعه شناس ها فیگور دانشمندانه ای برایت می گیرند و با غرور به تو می گویند که یک جای کارت می لنگد. امّا کار من از لنگی فراتر رفته بود و بیشتر به خری می مانست که نه تنها از کُرّه گی دُم نداشته بلکه فلج ِ مادرزاد هم بوده. این ماجرای "خر" را همینجا داشته باش تا سری بزنیم به سالی که من اتفاق افتادم. گفتم اتفاق؟ خُب منظورم این بود که به دنیا آمدم. اصلا ً چه می دانم، گور ِ بابای هرچه کُرّه و بچه ی آدمی زاد. من که با چشم های خودم ندیدم ولی زن عمویم در خواب دیده بود که مادر بزرگم من را از دستهای او گرفته و گفته این پسر ِ "جهانگیر" است. البته این کرّه ای که بعدها با من به دنیا آمد در خواب دیده نشده بود وگرنه مادرم به سفارش زن عمو نامم را "رضا" نمی گذاشت. شاید "نارضا" یا چیزی شبیه به آن. دکتر پرسید: "خُب، چه مشکلی دارید؟" و من شنیدم: "حیوونکی چه مرگش شده؟" برایش تعریف کردم که مادرزاد فلج و بدون دُم به دنیا آمده و حالا هم این هیکل غِناسش را تا پیشانی فرو کرده در یک کفش که زنم به من خیانت می کند. از پله های مجتمع قضایی خانواده پایین آمدم و تمام سعی ام را کردم که خرابکاری ام را فراموش کنم. می دانستم که با حرف های امروز، گور خودم را کنده ام و خیلی که شانس بیاورم به جای تخت تیمارستان به تخت خواب خودم تبعید می شوم. تخت خوابی که هر شب همسرم را روی آن در آغوش مرد لندهوری می دیدم که اصرار داشت خودش را "رضا" معرفی کند. همسرم، زن مهربان و دلسوزی بود و به جز این اواخر که تنش را در اختیار این مرد قرار می داد، همه چیز زندگی اش را به من بخشیده بود. چند سالی از من بزرگتر بود اما برعکس ِ اکثر زنها که دوست دارند بچه داری را با تمرین روی شوهرشان یاد بگیرند، برایم نقش نوزادی را بازی می کرد که اگر از پستانهایم محرومش می کردم، حیاتش به خطر می اُفتاد. من هم از این وضع راضی بودم. عادت داشتم که مثل مُبصرهای مدرسه، صف ِ اطرافیان را دنبال خودم بکشم و بعد از اینکه همه را سر جایشان نشاندم، از این نظم پوشالی لذت ببرم. می شد این لذت را با یک لیوان مشروب هم ترکیب کنم که به تنهایی جشن پیروزی خوبی به حساب می آمد. البته این یکی در مدرسه جایز نبود امّا در خانه آن قدر زیاده روی جایز است که احساس غربت به کلی فراموش می شود. با این حال، صبح با آن سر دردی که نور خورشید را چند برابر می کند وتوی چشم می زند، مجبورم دوباره به خودم برگردم. چیزی نمی گذرد که دوباره سر و کلّه ی کُرّه هم پییدایش می شود و بعد نوبت همسرم، دیوارها، پنجره و ... است. آخر ِ سر هم که مرد لندهور پیدایش می شود. مرد لندهور که می آید، یکراست می رود به توالت و خودش را خالی می کند. من همانجا می میرم و همراه الکل زیادی که حالا به لطف کلیه ها به اوره تبدیل شده، دفن می شوم و از همین لحظه روح سرگردانم راه می اُفتد دنبال این لندهور و تمام روز تعقیبش می کند. صبحانه را با هم می خورند و تا رسیدن به محل کارش موسیقی تکراری را با سوت می زند. از محل کار گرفته تا رستوران همیشگی ِ ناهار و از آنجا تا خانه همیشه با هم اند و این بازی را هر روز تکرار می کنند: تمام روزهای ماه و تمام ماههای سال. البته من همیشه این شانس را دارم که در یکی از توالت های شهر، جایی که آدم از تمام درگیری های روزمرّه رها می شود، گیرشان بیاورم تا برای یک لحظه روحم را از میان تمام آدمهایی که نامشان "رضا" است دوباره پیدا کنم و لحظه ای هر سه مان را در یک درنگ جمع کنم.
گذشته
تکرار ناپذیر است.
برای آن همه نادانی از دست رفته
تنها می توان حسرت خورد.
برید از بند دریا
دل به خاک زد
زبانم به لکنت افتاد
" دو...دو...چیـ...چیـ... "
یعنی
به صورتت این معنی نمی آید
- دو خط موازی تا کی به هم نمی رسند؟
همین را گفت و دود کرد و رفت که رفت ...
"به تهمینه که لیلی"
سلام،
من یک عاشق مجنون شد هستم
کسی نهادم ندیده؟
- لیلی...! لیلی...!
- لیلی رفت عشق بازی مجنون ببیند.
- لیلی...! لیلی...!
لیلی رفته بود و من
گزاره ی مجنون بودم
دادگاه به صورت غیابی صرف شد
رفتم رفتی رفت ممنوع
عشقم عشقی عشق ممنوع
بازم بازی باز ممنوع
من به دارالمجانین تبعید
و لیلی عاشق مجنون شد باز
- آقای دکتر! لیلی رفت عشق بازی مجنون ببیند.
من بی نهادم...
آقای دکتر! باور کنید...
