دوشنبه 1386/12/27
آهای، دختر کولی بازی درمی آورم
دور از چشم های تو
در چراغ ام
یک غربتی ِ بی چشم و روی تو
منتظر نشسته
بیایی، سر و کله ام پیدا شود
از لا به لای آت و آشغال ها
بگیر
این عکس من
ببر دست بکش رویش
ظاهر شوم
بپرسم
"چه آرزویی داری؟"
نوشته شده توسط علی رضا دالک | لینک
|
دوشنبه 1386/12/20
هیس !!!
معشوق ِ زمینی!
سکوت تو
آسمان دست یافتنی من است.
تیک، تاک، تیک، تاک ...
سیّالک های ذهنی
از دل سیاه چاله های تنهایی بیرون می پرند
و شعر های آخر ِروز
از کلافگی های ساعت.
قمار ِ آخر سال
کلمه های
"من" با "تو"
قمار می کنند
سر یک جفت چشم نو
برای شب عید
و یک دمپایی راحت
برای خانه.
نوشته شده توسط علی رضا دالک | لینک
|
جمعه 1386/12/17
فرشته ها آنقدر مهربان اند
که می گذارند یک عمر مادر صدایشان کنیم.
نوشته شده توسط علی رضا دالک | لینک
|
یکشنبه 1386/12/12
از وقتی مرد شده ام
شعر می گویم
آخر، می دانی !؟
مرد که گریه نمی کند.
نوشته شده توسط علی رضا دالک | لینک
|
چهارشنبه 1386/12/08
(۷)
دست کشیده ام
در موهای قاصدک ها
هیچ نشانی از تو نیست.
نوشته شده توسط علی رضا دالک | لینک
|
