تبليغاتX
ماهی

 

آهای، دختر      کولی      بازی      درمی آورم

دور از چشم های تو

در چراغ ام

یک غربتی ِ بی چشم و روی تو

منتظر نشسته

بیایی، سر و کله ام پیدا شود

از لا به لای آت و آشغال ها

بگیر

این عکس من

ببر دست بکش رویش

ظاهر شوم

بپرسم

"چه آرزویی داری؟"

 

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  | 

 

هیس !!!

معشوق ِ زمینی!

سکوت تو

آسمان دست یافتنی من است.

 

تیک، تاک، تیک، تاک ...

سیّالک های ذهنی

از دل سیاه چاله های تنهایی بیرون می پرند

و شعر های آخر ِروز

از کلافگی های ساعت.

 

قمار  ِ آخر سال

کلمه های

"من" با "تو"

قمار می کنند

سر یک جفت چشم نو

برای شب عید

و یک دمپایی راحت

برای خانه.

 

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  | 

 

فرشته ها آنقدر مهربان اند

که می گذارند یک عمر مادر صدایشان کنیم.

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  | 

 

از وقتی مرد شده ام

شعر می گویم

آخر، می دانی !؟

مرد که گریه نمی کند.

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  | 

 

(۷)

دست کشیده ام

در موهای قاصدک ها

هیچ نشانی از تو نیست.

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  |