(۴)
هیچ وقت در اُقیانوس نبوده ام
امّا بازمانده ی کشتی های غرق شده
بارها در نگاه تو بوده اند.
(۵)
پنجره که باز باشد،
کافی است باران بزند
تا نوازشت کنم.
(۶)
دلم می گیرد
می بارد
قرار است نقش آسمان را بازی کند
در فیلمی که ستاره اش تویی.
ساعت چهار،
کافه ی کلمات،
میزی که پیش از این نبوده.
این همه ندانم کاری ...
حالا بکش !
راه بیفت،
می شنا سمت.
کنار عقربی که پدرم را زد
کجا بودی که زنده ماند
مادرم در چاه؟
راه بیفت،
از من بگذر،
صفحه ی مقابل ام بنشین
پای شعری
که سرودنش تویی.
می گفت سه شبانه روز تب کرد
و از ترس بی هوش شده بود
در آن تاریکی ...
دوره افتاده ای از من نگذری که چه؟
تازه کشف کرده بودم
چاه های عقرب جنوب را
که بشکه بشکه خون گریه کرده بودمشان
لبهای سرخ فرشته ی مرگ
و شانه ی گم شده ی مادر بزرگ را
که با تنش در قبر فرو رفته بود ...
راه بیفت؛
دیگر یک زندگی
به من بده کاری.
برای بانو
که مهربان و تهمینه است
"این شعر بر اساس کلمات واقعی است
که از میان پرونده پزشکی معشوقه ام
دزدیده ام."
مبتلا به اسکیزوفرنی حاد
تصور می کند
بانوی سحر شده ی یک قصه است
که جادوگر پیر
او را به خواب عمیقی فرو برده.
معاینات اولیه پزشکی نشان می دهند
طلسم
به لب های شاهزاده ای می شکند
که ببوسدش.
