این برف
خیال من را ندارد
که بایستم
و زار زار نگاه کنم
به شیرجه زدنت در برف
یا به دست های تو که از سرما
چسبیده اند به بوسه ها
به ته ریش خیس من
در آن گوشه ی دنیا
همین برف
ما را ندارد
آن نیمکت
میدان شهرداری
و هر ساعت
آن جا قسم می خورند
که هرگز نایستاده ای.
با عکسی از تو
سرما در لب هایم گم
با شقایقی که لای موهایت گداخته ای
ودکا که دست بردار نیست
تا آخرین قطره ی این لبها می نوشد
به سلامتی تو می خورد
و بالا می آورد
خاطرات من را
روی اولین برفی
که به دنیا آمدم
یادت هست؟
گریه می کردیم
لج کرده بودیم
نمی خواستم نداشته باشمت
الا و بلا تاج خودت را می خواستی
نمی داشتم نخواسته باشمت
الا و بلا تاج خودت
یادت هست؟
دومین برفی که باریدم
صورتت را به سمت آسمان گرفتی
با دهان باز
با چشم بسته
نگاه کن
یک بار دیگر
برف خیابان را سفید پوشانده
و لبهای من آن چنان یخ زده اند
که نمی توانند
چشم هایت را به تماشا دعوت کنند.
- این آینه،
- همان که قاب ِ قهوه ای ...
- آره، همان؛ چند؟
- مال ِ مادر بود،
موهایش را که شانه می کرد،
پدر از مستی به خانه بر می گشت.
- خوب، بعدش چه؟
- بعد بوسیدش
و داد به من که بفروشم.
- راستی، قابش رنگ ِ چشم های تو ...
- آخر، هر شب خوابش را می بینم
- می خواهمش؛ چند؟
- لبهایم را که ببوسی
تا ابد از تو چشم بر نمی دارد.
کبریت هایم که تمام شود،
دستم را درون جیبم می کنم
و با یک سکه ی پنج تومانی
خبر مرگت را
در روزنامه های کثیرالانتشار به چاپ می رسانم
حالا چه دخترک کبریت فروشی باشی
دریک شب ِکریسمس
و چه شاهزاده ای در یکی از قصرهای چین
خرجش فقط یک نامه ی خود کشی است
که کنار جسدت پیدا می شود
من هم که در آخرین صفحه ی کتاب
تمام اموالت را برای خودم به ارث گذاشته ام،
می شوم موفق ترین نویسنده ی تاریخ.
