تبليغاتX
ماهی

 

باتلاقی از تن هایی که

گیر می کنند لای موهای آدم

و فرو می روند از ریشه های مو تا مغز،

من را به لجه اش فرو می برد.

عمو زنجیر باف

برای دستهای من زنجیر می بافت

دستم به دامنت نمی رسید

دستمال آبی برداشتی

                           پر از گلابی

به پیشانی بلندت بستی

دنیایم مهتابی شد،

مهتابم

        پر از گلابی.

جزر و مد من را به دامنت رساند

گوشه ی دامنت را گرفتم

یا الله نگفته،

آمدم بالا

روسری نداشتی

شقایق ها را روی سرت دیدم و

سراغ صبح فردا را گرفتم

چشمهایت را نشانم دادند

نشستم توی چشمها ی تو

نگاه و گریه و شعله،

شب سوخت و خورشید در من طلوع کرد.

صبحانه چای شیرین و دست های تو

دستگیره شدند

دستم را محکم گرفتند

و باز کردند

زنجیرهای عمو زنجیر باف را

که پشت کوه انداخته بودند

                                 من را

آمدیم

       بالا

با صدای چی؟

با صدای رود

              اما سر بالا

دست در دست هم

ایستادیم و تابیدیم.

 

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  | 

 

من چهار سالگی خسته ای هستم

 

که هنوز می خواهم دنیا را

 

به نفع خودم مصادره

 

و در دریای تخس چشمهایم غرق ...

 

نه!

 

می خواهم  بریزمشان توی این کوزه

 

که چو تو عاشق زاری بوده است،

 

و نگه دارم تا وقتی بزرگ شدم

حسّابی بد مستی کنیم.

 

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  | 

 

بی مقدمه بر می گردم به روزهایی که هنوز خفته بُدم به ناز در کتم ِ عدم. سالها بعد در یکی از روستاهای گیلان پسری به دنیا آمد که من نبودم. پسرک خمیازه ای کشید و تلو تلو خوران به راه اُفتاد. دست ِ خودش نبود، هرجا می رفت ابر زیر پایش بود. تا این که یک لحظه گم شد. همه جا را دنبالش گشتم امّا این لحظه ی لعنتی پیدا بشو نبود که نبود و یکی بود که دومی از راه رسید. گفتم: "بیا تو یه چایی بخور" دست هایش بوی گوسفند می داد. این مرد ِ غریبه که مهمان ناخوانده ی کلبه به حساب می آمد، من بودم. گرچه بخاری ِ هیزمی ِ بد هیکلی گوشه ی کلبه همه ی درخت های جنگل را می سوزاند امّا دست ِ کمی از خودم نداشت که هرچه علف توی دنیا پیدا می شد، حالا دیگر توی شکم گوسفندهای نازنازی ِ من به…

بگذریم؛ تصمیم گرفتم همانجا، جا خوش کنم تا باران بند بیاد. بیرون  ِ کلبه آتش می بارید و گوسفند ها را به ذغال تبدیل می کرد. ذغال ها را دادم به شیره کش، به جایش شیره گرفتم. شیره را دادم به ملّا، ملّا به من دعا داد. دعا را دادم به گوسفند ها که بروند پی ِ چوپان ِ بعدی.

حالا سال ها از آن روز گذشته و هیچ کس از من خبری ندارد.

 

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  | 

 

همه چیز

 

به طرز وحشتناکی کبود

 

مثل چشم گنجشک ها

 

که راه برگشت را گم می کنند

 

ابر خودش را به پنجره کوبید

 

سرم را بی هوا بلند کردم،

 

نگاهم خورد به تنگ ماهی

 

لابه لای خرده های شیشه غیبش زد.

 

آن طرف تر،

 

جایی که می بایست پولک ها

 

روی تنم له له میزدند،

 

هزار تا چشم از روی فرش زُل زده بود

 

به قطره های پشت پنجره

 

که جمع می شدند دور ِ هم

 

و دسته جمعی

 

با فریادهای بلند

 

تور را روی ساحل خالی می کردند.

 

گاهی هم

 

یکی از ماهیگیرها

 

پیش ما می ماند

 

تا صبح

 

قایق شکسته ی خالی را

 

به گل بنشاند.

 

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  | 

 

نمی دانم چه قدر آب خوردم

 

و منتظر نشستم دم ِ در

 

کالسکه ایستاد و من

 

آخرین شعرم را

 

پیش پای تو

 

قربانی ِ سرودنت کردم.

 

 

دستت را که گرفتم

 

- ضربانش نمی زند، پرستار! شوک ِ الکتریکی

 

- فایده ندارد

 

- دوباره ...

 

ناگهان سردم شد

 

- دستهای تو چه قدر سرده!

 

- می شه با هم برقصیم؟

 

آن قدر در رقصیدن غرق شده بودیم

 

که هیچ کس پیدایمان نکرد

 

- هوا تاریک شده، جستجو رو صبح ادامه میدیم

 

ما همینطور می رقصیدیم و از ساحل دور می شدیم

 

که ناگهان ساعت به صدا در آمد

 

" دوازده ضربه "

 

تق ، تق ، تق ...

 

- لطفا ًنظم جلسه را رعایت کنید. شهود در جایگاه بایستند.

 

ایستادیم و خواستم به چشمهایت خیره شوم

 

توری ِ سفیدی صورتت را پوشانده بود

 

- آیا شما لنگه کفش متهم را در دست جسد ...

 

تو با شنیدن ضربه ی دوازدهم ساعت

 

با عجله ترکم کردی

 

موج ها من را به ساحل باز گرداندند

 

به خودم که آمدم

 

پارچه ی سفیدی صورتم را پوشانده بود.

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  | 

 

اگر خیال می کنی

Your Image Thumbnail کامل است،

همین حالا

یک Your Image Thumbnail  بردار عزیزم،

یا امشب لخت شو وبیا سر جای من بخواب

پرده را برایت کنار زده ام

Your Image Thumbnail را ببینی

نه خیر،

اینجا نه خبری از افلاطون است و نه از بوی علف تازه

یا چای و بیسکوییت

که بعد از ظهر کاملا ً بهاری

در ایوانی به شکل یک حجم کامل بخوری ...

شاید تقصیر مادرم است

که از w=m.g ،

از مزه ی Your Image Thumbnail

بدم می آید،

امّا بالا بروی، پایین بیایی،

هیچ الاکلنگی

با خنده کار نمی کند.

نوشته شده توسط علی رضا دالک    | لینک  |