تقصیر من نیست
و این ماه
که نمی دانم از جان پنجره ام چه می خواهد
حتی تقصیر پروانه ها
که بدون اجازه
به هوای اتاق ناخُنک می زنند،
کلمه های روی این کاغذ هم
راه به جایی نمی برند
که آنجا روی تن تو لغزیده باشند؛
باید جادویی کرده باشی
که هرچه می نویسم
بوی تو را می گیرد.
تير۸۶
مه داشت از لابلای اذان صبح می گذشت
مرد چوپان از عرش.
بینوا "نی" زار می زد:
"گرگ میش ها را درید."
تیر ۸۶
دو قناري كوچك روي شاخه اي نشسته بودند.
شاخه لرزيد و چيزي را به هوا پراند
شاخه لرزيد
وچيزي را به خاك مالاند.
اسفند۸۵
بی سرانجام
خواب به پایان می رسد
خمیازه می کشدم
تا سکوت یک صبح خلوت ،
در یکی از خیابان های شهر
پشت شیشه ی اتومبیلی
دست تکان می دهد و با صدای بوق
دور می شود .
مردم هجوم می آورند
و جسد رؤیای شبانه
زیر دست و پا له می شود
خر ده هایش هم
با اولین نسیم روز
پخش می شونددرآسمانی که همه می بینند.
و من هرچه فکر می کنم ،
باز به یاد نمی آورم
که سرانجام لبهایت را بوسیدم
یا نه !
(۱)
سر ِ شب قهوه ای میریزد
از چشم های تو
توی فنجانی که عاشق لبهای من است .
(۲)
دلم برایت تنگ نمی شود ،
هرٌی میریزد
از بالای آینه
وقتی که با لبخند به من صبح به خیر می گویی .
آن قدر ساده حضور داری
که می توان جایت را عوض کرد
با چوب رختی ِ دیواری .
(۳)
یک صبح بیدار میشویم و میبینیم
خورشید از نگاه من طلوع کرده ،
آرام و رام ریخته روی تن تو .
آن وقت
شکفته ترین رز های عالم هم
به سینه های تو حسادت می کنند
و پیشانیت از همیشه سر بلند تر است .
به سینما
به رستوران
کافی شاپ
مترو
ساختمان شهرداری منطقه دو
" ورود سگ ممنوع "
به یه خیابون
یه محله
یه کوچه
خونه ی ما
خونه ی همسایه ها
" ورود سگ ممنوع "
ادامه مطلب
هیمه ای آماده کردم
از هیزم تنم .
فندکِ یک لحظه درنگ
در دم دست ترین سلول مغزی ،
از تو لبریزم کرد
و
شعله شدم.
"بیژن مفید" هنرمند بزرگ و نمایشنامه نویس ، متولد 9 خرداد 1314 در تهران است . او فعالیت هنری اش را از دوران دبیرستان آغاز کرد و سپس در رشته ی هنرپیشگی وارد دانشگاه شد و پس از فارغ التحصیلی ، در رشته ی ادبیات انگلیسی به ادامه ی تحصیل پرداخت .

وی در کنار تحصیل در دانشگاه در سمت دستیار استاد به تدریس تاتر و نمایشنامه نویسی پرداخت و کارگردانی چند نمایشنامه را نیز برعهده
شهر قصه و ماه و پلنگ را گوش کنید
ادامه مطلب
خیس آینه
لای خرده های بارانژ
دنبال تکه ی گمشده ی پازل می گشتم.
تکه را سالها پیش
داوینچی گم کرده بود
در یک لبخند ِ ژکوند
وحالا من
گیرش آورده بودم
گوشه ای از نگاه تو .
یک هوا ابر به سرم زده بود ،
زدم بیرون
بیرون ، همه چیز جان می داد
دیدم
"یاس ِ جوانی گل داده
لای خرده های باران."
زیر گردوی پیر،
دو انسان لال
مثل ریشه ی درخت و زمین
همدیگر را درآغوش می فشردند
و گریه می کردند.
جریان از این قرار بود :
"پسرک لال : ...
دخترک لال : ...
پسرک لال : ...
دخترک لال : ...
پسرک لال : ...
دخترک لال : ..."
زیر گردوی پیر،
دو انسان لال همدیگر را
مثل ریشه ی درخت و زمین
در آغوش فشردند و از شدت گریه به خوابی عمیق فرو رفتند.
و زندگی کوتاهتراز آن بود که سهمی به گردوی پیر برسد*.
